تبليغاتX
دورنا - شهادت مجاهد خلق حامد رضا رحماني در سال 1374 بدست مزدوران جنايتكر در بغداد
اخبار سياسي اجتماعي

 

سخنان سعيد:
« من وقتي خبر شهادت پدرم را شنيدم، در آلمان مشغول درس
خواندن بودم كه اين خبر من را خيلي تكان داد. چون درلحظه در ذهنم اين بودكه عمليات يا جنگي كه نبوده پس پدرم كجا و چطور به شهادت رسيده؟ بعد كه پرسيدم، برايم توضيح داده شد كه توسط تروريستهاي صادراتي رژيم در بغداد ترور شده. از اين نقطه بود كه به جد برآن شدم كه مجاهدين و اهدافشان را بشناسم. و بفهمم اصلا چرا عليه خميني مبارزه ميكنند. از آن پس روي اين مسأله فكر كردم و مطالعه كردم، ازجمله ديدم چقدر مردم ايران گرفتار فقر هستند و اين رژيم تا چه اندازه اين مردم را سركوبي مي كند. ايرانيها در خارج كشورهم از شر اين رژيم درامان نيستند و هرجا كه دستش ميرسد ترور ميكند. همينقدر كه باجنايات رژيم بيشتر آشنا مي‌شدم ، كارهاي مجاهدين و علت مبارزه آنها بيشتر برايم با معني مي‌شد. ديدم آن نيرويي كه جانانه در برابراين رژيم سفاك ايستاده، مجاهدين هستند. اينجا بود كه تازه به مظلوميت مجاهدين پي بردم و.... بعد از اين داستان رفتم زندگينامه پدرم و دلايل مبارزه او را و اين طور بود كه با آرمان و راه او آشنا شدم. بعد از اين آشنايي احساس كردم كه ديگر من هم نميتوانم نسبت به مردمم و اين همه ظلم و ستمي كه توسط آخوندها به آنها مي شود نمي‌توانم بيتفاوت باشم و احساس كردم كه بايد راه او را ادامه بدهم و از اينجا بود كه تصميم گرفتم به ارتش آزاديبخش بپيوندم».
سعيد با ياد مادرش مجاهد شهيد معصومه هاشمي، به احساس وخاطره‌اش از او اشاره مي‌كند:
وقتي مادرم در عمليات فروغ جاويدان شهيد شد، من فقط 3سال داشتم. هميشه آرزو مي
كردم كه اي كاش بزرگتر ميبودم و ازاو خاطراتي به ياد داشتم. اما از قهرمانيهاي مادرم خيلي شنيده‌ام و اين كه چطوري جانانه جنگيد و به همهٴ همرزمانش روحيه ميداد. بعد رفتم فيلمهاي عمليات فروغ راديدم تا ببينم آيا مي‌توانم در ميان آنها مادرم را پيدا كنم؟وقتي فكر ميكنم مادرم يكي از آن مجاهديني بوده كه مثل شير در تنگهٴ چارزبر و دشت حسنآباد تا آخرين قطرهٴ خونش جنگيد با خودم ميگويم افتخار كن كه مادرت براي نابودي ارتجاع و براي آزادي و برقراري دموكراسي در ايران به خاك افتاده و اسمش در كنار همهٴ فداكاران براي مردم ثبت شده است. سعيد سپس به نامه باقيمانده از مادرش كه درموزه شهيدان مقاومت نگهداري مي‌شود اشاره مي‌كند:

 

بخشهايى از نامه مجاهد شهيد معصومه هاشمى به همسر مجاهدش كه درموزه شهيدان مقاومت نگهدارى مى‌شود

 

تمام سعى خود را بر اين مىگذارم كه تا وقتى زندهام بتوانم فرزندمان سعيد را يك مجاهد واقعى به تمام معنا با الهامگرفتن از سازمان پرافتخار مجاهدين پرورش دهم. ميدانم اين يگانه آرزوي تو بوده ولي بعد از من اين مسئوليت بر دوش توست چون ديگر سعيد تنها فرزند من و تو نيست، بلكه او فرزند خلق است و بعد از ما او را به پدر و مادر اصلياش مسعود و مريم ميسپاريم...
تنها آرزويم اين است كه مجاهد زندگي كنم و مجاهد بميرم و در اين راه لحظه
اي از پاي نخواهم نشست. آرزو دارم كه فرزندم يك مجاهد خلق، يك مسعود، يك موسي و مهدي به بار آيد تا خلق ستمديده، خلقي كه ساليان سال زير يوغ بندگي جباراني مثل شاه و خميني بودهاند از او بهره‌مند شوند. آرزو دارم صبح آزادي تودهها را ببينم، مرگ خميني و ايادي دستنشاندهاش، ضجه و ناله دجالان سفياني را بشنوم … يا لااقل اگر من نديدم فرزندم شاهد چنين منظرهاي باشد و وقتي بزرگ شد به او بگوئيد كه مادرت چه آرزوهايي داشت، هرگز زير بار ظلم و ستم نرو و هميشه يك مجاهد زندگي كن و شرافتمندانه در اين راه شهادت را پذيرا باشد و در خاتمه تنها پيامم براي خلق قهرمان ايران اين است كه تا آخرين نفس با خميني جلاد بجنگند و هرگز سازش نكنيد. مطمئن باشيد كه پيروز خواهيد شد».

سعيد ادامه مي‌دهد: «من مطمئنم كه مادرم به آرزويش رسيده. يعني همان آرزويي كه گفته بود فرزندم يك مجاهد خلق بشود. البته مي
خواهم اين را بگويم كه چه بسيار فرزنداني هستند كه مادر و پدرشان شهيد شده ولي از آنها نه مزاري مانده و نه يادگاري و نه نام و نشاني. ولي الان احساس ميكنم مهم اين است كه در ارتش آزاديبخش انبوه جواناني هستند كه نه فقط بخاطر مادر شهيد يا پدر شهيدشان، بلكه بخاطر عشق به آزادي مردمشان، به مبارزه برخاستند و از همه چيزشان گذشتند و من هم الان يكي از آنهايم و به اين راه افتخار ميكنم».

« اكنون در شورانگيزترين و شيرينترين لحظات زندگىام و با زبان قلب و مغز و تمام سلولهاى وجودم اعلام ميكنم اى كاش صدبار جان در بدن داشتم و صدها بار براي رهايى خلقم براي رهايى خلقم براى صلح و آزادى در ارتش آزاديبخش ميجنگيدم. وقتي تا اين خميني اين جلاد قرن هست، و همهٴ حرث و نسل اين ميهن را بر تنور جنگ خانمانسوز خود روانه ميكند و تمامي زيباييهاي زندگي را تباه ساخته است، ديگر از ماندن خود سخن نميتوان گفت، هرچند كه به زندگي عشق بورزيم كه در منطق مجاهد خلق فداكردن عين زندگيست.
مادر، بايد عاشق آزادي شد، بايد به مردم عشق ورزيد و براي سعادتشان فدا كرد، به همان اندازه كه من به شما عشق مي
ورزم، به همان خوبي كه از خندهٴ فرزندم لذت ميبرم».

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:6  توسط زهره ايماني |